تبليغاتX
نامه های کوفه
نامه های کوفه

...

 

سُبْحانَکَ یا اَللّهُ

 تَعالَیْتَ یا رَحْمنُ

اَجِرْنا مِنَ النّارِ یا مُجیرُ

 

دل بود که از غافله مارا عقب انداخت...

خدا حافظ

 

  نوشته ي مسیح در تاريخ:چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388 |  
          
نوش دارو

شاید این برگه اگر دست مرادم برسد

شب بختم شد او خواست به دادم برسد

 

آمدیم و گذرش بر ده کنعان افتاد

(دل حوا کمکش کرد به آدم برسد)

 

نه که بینایی یعقوب هزاران سال است...

کمکم کن که ازاو خاطره یادم برسد

 

همه جا آینه ها خواهش مردن دارند

همگی حمد بخوانید که آن دم برسد

 

آخرین بوق... کمی مکث... و بوقی ممتد

و مگر قاصدکی باز بدادم برسد...

  نوشته ي مسیح در تاريخ:جمعه چهاردهم اسفند 1388 |  
          
17ربیع

لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمومنین رئوف الرحیم

 و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین

فبما رحمة من الله لنت لهم

ن والقلم وما یسطرون... و انک لعلی خلق عظیم

ما کان محمد ابا احد من رجالکم ولکن رسول الله و خاتم النبیین

ولکم فی رسول الله اسوة حسنة

طه ما انزلنا علیک القرآن لتشقی

این آیه هایی بود که من یادم اومد نوشتم

ببین شما چند تا آیه از عظمت پیامبر یادت میاد؟

 

 

در عرض ۴ روز یه تیزر خیلی مشکل بستیم که باعث شد شبا درست نخوابم

شاید باورتون نشه (بجز دوستانی که بنده رو به لوسی قبول دارن!) آخراش دیگه اشکم دراومده بود.

نمیدونم چند دفه زیر بار مسئولیت قرارداد رفتین؟...

از اون مهمتر اینکه با صاب کار داد و بیداد کنین که من گفتم می رسونم ینی می رسونم!

خلاصه توی عید وقتی تیزر مسابقات روبکاپ ۲۰۱۰ رو می دیدین یاد ما باشین.

همینطور میان برنامه های رنگین کمانو

 

عیدم مبارک

تولدمم مبارک!

 

 

  نوشته ي مسیح در تاريخ:چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 |  
          
9ربیع

سلام

دیشب عروسی سیدعلیرضا بود...

از قدیم ندیما با هم بودیم، مدرسه، دانشگاه، مسجد...

اتفاقات زیادی توی رفاقتا می افته که آدما قدر خیلی چیزا رو می فهمند.

مثلا به دلایلی یه مدت از هم دور شده بودیم ولی فهمیدیم کسی که آدمو فقط برای خودش بخواد کم پیدا میشه(خوش بینانه!)

داش علی با اینکه خیلی کم اینجا میای ولی خیلی زیاد بهت تبریک می گم.

دیشب خیلی مرد شده بودی...

 

یه تبریک بزرگ دیگه واسه آ سید عبدالحمید امامی العریضی (علی نبینا و آله و علیه السلام) ملقب به داداش حمید.

من یذره کمتر از خودت خوشحال شدم، فقط بخاطر حرف مردم!

همینجا از سعید بخاطر اصراری که مبنی بر ادامه ی نذرش کرد تشکر می کنم.

فکر می کنم الحمدلله حمیدم اخلاقش خیلی بهتر شده باشه! خب حقم داشت.

 

آقا تیزر مسابقات بین المللی روبکاپ ۲۰۱۰ دستمونه باید تا دو روز دیگه تحویل بدم، خواب ندارم.

بد قولیهای برخی از کارمندا هم (بجز سروش بزرگ) مزید بر علته.

یه تبریکم بخاطر ریگی می گم که از هر دری سخنی باشد.

آقا سروش

امام لاتایی ...!

 

 

  نوشته ي مسیح در تاريخ:جمعه هفتم اسفند 1388 |  
          
همش مال خودت... فقط دور شو!

 

داری با خودت چیکار می کنی محمد؟!...

بس نیست؟!

جمع کن برو دیوانه...

به تو چه آخه...

 

والله روز قیامتی هست...

 

خواهش می کنم تنهام بذار.

***

خیلی وقتا علت بد بختیامون جولوی چشمامونه

ولی این خاصیت نفسه ...

داری اشتباه می کنی رفیق.

 

  نوشته ي مسیح در تاريخ:جمعه سی ام بهمن 1388 |  
          
و عادتکم الاحسان و سجیتکم الکرم

با طلا هم نشده داغ تو را جبران کرد

این مدینه ست که در خاک تورا مهمان کرد

 

صف یوسف بخران در گذرت بیهوشند

ای که با آمدنش در همه جا طوفان کرد

 

چه در این کوچه سرت رفت... خدا می داند

به پدر گفتی و در دل همه را پنهان کرد

 

تو و این بغض سکوتت، همه را خواهد کشت

ای مسیحا! نفست مرگ مرا آسان کرد

 

تو نگفتی که نگریید غمی در پیش است؟!

تو نماندی و خدا قسمت تو هجران کرد

 

گل لبخند تو در کینه ی شیطان باقی ست

همه ی لطف تو را در حرمت جبران کرد

 

  نوشته ي مسیح در تاريخ:پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388 |  
          
دلگیرترین غروب با وداع ماه...
 
تاحالا مشهد تنهایی نرفته یودم
البته آقا سروش به عنوان یه همسفر خوب توی قطار باهام بود
 
لابد توی اخبار دیدید مشهد سرد ترین نقطه ی ایران بود
یازده درجه زیر سفر!
 
جمعیت... ماشالله...
دسته ی عربای نجف از همه جالبتر بود
سه ساعت زیر و رو کردم...
هیچ هتل یا مسافر خونه ای جا نداشت
 
هی بر می گشتم طرف حرم یه لبخند با اشک شوق بهم هدیه می داد
یادم رفت بگم
وقتی رسیدم ۶ صبح بود
همه جا سفید بود
یه برف ماه اومده بود
 
خدا خیرش بده آقا سروش خیلی اصرار کرد برم خونه ی عمش
ولی اومده بودم که تنها باشم...
 
انقدر ۲۸ صفر پارسال توی رگام می جوشید که هر جا می رفتم یاد خاطره ها می افتادم.
بازم فکر کنم پای صحبت شیخ حسین خوابم برد!
هرکاری کردم نشد!
یادش بخیر... از دم حسینیه فاطمیون رد شدم...
 
آقا سروش بعد از ۱۸ سال دوری
بلاخره اومد مشهد
البته اولین بار بود که با قطار میومد
 
اینارو نوشتم که چند تا چیز مهم بگم ولی
درد دلها اصلن بدرد اینجا نوشتن نمی خوره...
 
 
بازم شبهای قطار...
 
 
 
  نوشته ي مسیح در تاريخ:دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388 |  
          
دیر شد، خیلی دیر...
 
 
بأبی أنت و أمی و نفسی و أهلی و مالی
 
یا اباعبدالله
 
 
«عَظُمَ الخالِقُ فی انفُسِهم وَ صَغُرَ ما دونِه فی اعیُنِهم»
 
 
شعری برای تو! 
  
عنکبوتی شده ام گوشه کناری مرده
که به تورش مگسی مانده، شکاری مرده
 
شاپرکها که ازاو فاصله می گیرند، آه
که براین شانه اگر سر نگذاری مرده
 
قفس و گربه ی ماتی که پشیمان شده بود
چه بیایی چه نیایی تو، قناری مرده
 
به لبش سرزنشی:"توبه ی افعی مرگ است"
چه بتابی چه بگیری چه بباری مرده
 
غم یک عمر جدایی غم یک ثانیه "تو"
که  به  تدریج  در این  لحظه  شماری  مرده ...
 
 
*****************
 
 
شکست خورده ام از تو تمام لشگر خود را
به رسم کهنه عمل کن بکش برادر خود را
 
دوباره قصه رسیده به بغض صفحه ی آخر
بکش مرا که ببینم پلان آخر خود را
 
هزار سال ز دوران شاهنامه گذشته
بزن به سوگ سیاوش کتاب و دفتر خود را
 
زدی به لرزش دستت ستاره های امیدم
درون اشک تو دیدم تمام باور خود را...
 
 
  نوشته ي مسیح در تاريخ:دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 |  
          
کهولت
 
 
بأبی أنت و أمی و نفسی و أهلی و مالی
 
یا اباعبدالله
 
 
«عَظُمَ الخالِقُ فی انفُسِهم وَ صَغُرَ ما دونِه فی اعیُنِهم»
 
 
شعری برای هیچ کس! 
  
رمق نمانده برایم، لبت شکفته ولی
که باغبان تو هستم، دلم گرفته ولی
 
ولی دهان به دهان گشت قصه ی من و تو
و شاهنامه ی ما را کسی نگفته ولی
  
چه روزها که سرودم دراوج تنهایی
تو آمدی ولی اکنون... در این دو هفته ولی...
 
چه زود خسته شدم، داغت از سرم افتاد
هنوز خاطره ها یادمان نرفته ولی...
 
 
  نوشته ي مسیح در تاريخ:پنجشنبه یکم بهمن 1388 |  
          
پیراهن شعله ور
 
 
بأبی أنت و أمی و نفسی و أهلی و مالی
 
یا اباعبدالله
 
 
«عَظُمَ الخالِقُ فی انفُسِهم وَ صَغُرَ ما دونِه فی اعیُنِهم»
 
 
سر روی ریل...، روی زمینم...، چه می شود؟
نزدیکتر شدی به کمینم...، چه می شود؟
 
نبض غرور آهنی ات تند تر شده
از من عبور کن که نبینم چه می شود!
 
دهقان ناامید و قطاری امیدوار...
دلواپسم عزیزترینم چه می شود؟
 
*** 
نهج البلاغه های تو و نیزه های کفر...
با فتنه های بعد تو دینم چه می شود؟!
 
 
  نوشته ي مسیح در تاريخ:جمعه بیست و پنجم دی 1388 |  
          
ماه حرام
 
بأبی أنت و أمی و نفسی و أهلی و مالی
 
یا اباعبدالله
 
 
«عَظُمَ الخالِقُ فی انفُسِهم وَ صَغُرَ ما دونِه فی اعیُنِهم»
 
 
  نوشته ي مسیح در تاريخ:پنجشنبه دهم دی 1388 |  
          
به همین سادگی!

 

سنگ ، کاغذ ، قیچی


ادامه مطلب »»
  نوشته ي مسیح در تاريخ:سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 |  
          
تلقین

 

انگار با امروز یک قرن است غمگینم

تلخ است حتی قند، بیهوده ست تلقینم

 

یعقوبم و هرشب برایت قصه می گویم

کورم ولی آینده را در خواب می بینم

 

تا تو جهان را زیرپا انداختم، حالا

یک تکه نان مانده فقط در جیب خورجینم

 

ملّای شهری هستم و هذیان شده کارم

ترسم ازاین رسوا شوم بر منبر دینم

 

یکبار از دیوار تو افتاده ام، کافی ست

سیب تورا هرقدر هم... هرگز نمی چینم

 

  نوشته ي مسیح در تاريخ:جمعه بیستم آذر 1388 |  
          
نسیم

هرچه کردم نروی، دست و دلت بامن نیست

عادت قاصدکان نیز بجز رفتن نیست

 

یاس باران زده ام با غزلم قهر مکن

باورم کن که لبم با بدنت دشمن نیست

 

دکمه ات را بگشا تا به زمین برگردم

ابر من منتظر کندن پیراهن نیست!

 

در دل سنگ اگر گریه کنم می شکند

نه..، دل آینه ها سنگ تر از آهن نیست...

 

  نوشته ي مسیح در تاريخ:چهارشنبه هجدهم آذر 1388 |  
          
صحن انقلاب

 

نه بلیط رفت داشتیم نه برگشت

رفتیم فرودگاه!

آقا غلغله بودا ، همه تو لیست انتظار بودن!

اگه می پرسیدی برای مشهد بلیط هست؟ انگار فحش دادی!

نپرس چجوری ولی یوهو رفتیم!

یه اسمس رسیده بود که اختتامیه ی جشنواره شنبه ساعت ۱۹

گفتیم ای بابا! حالا بیا یه سر بریم هتل لاله(محل دعوت)

پرسیدیم این اتوبوسا چیه؟ گفتن داره میره اختتامیه ی جشنواره رویش!

برای برگشتن به دختر خالم(مهمانداره، خدا حفظش کنه) سپرده بودم

زنگ زد گفت فردا جور شد! ولی اگه اختتامیه شنبه بود چی؟!

خلاصه هنوز مطمئن نیستم مشهد رفتیم یا نه!

 

بین هزارو صد تا اثر وارد بخش مسابقه شدیم

البته جایزمون همین سفر مشهد بود که از دست امام گرفتیم.

 

دیشب خونمون مراسم عید غدیر داشتیم

یه مداح اومده بود که زبونش مثل حاج آقا دولابی شیرین بود

خداروشکر ۲ساعت قبل از مراسم رسیدم خونه

 

من سرما خورده بودم، حامد بنده خدام خیلی مراعاتمو کرد...

 

مناجات قبل اذان که هیچی، همتون خوب میدونین جزء ساعات زندگی حساب نمیشه.

بعد از نماز صبح توی دارالزهد، یکی ازین مداح قدیمیا وایساده شعر میخوند

یاد دعبل و فرزدق افتادم که چقدر پیش اماما عزیز بودن

گریه امون نمیداد ولی مردم اینو تکرار میکردن:

 

جانم علی، جانم علی

ای جان جانانم

علی.


ادامه مطلب »»
  نوشته ي مسیح در تاريخ:شنبه چهاردهم آذر 1388 |